... نا گفته هایی از قندک من در 17 ماهگیش ...
با هیچ بارانی
ردپایت از
کوچه های قلبمان
پاک نخواهد شد ...
یه ماه دیگه هم گذشت ...
به سرعت برق و باد
و
تو این میون این مرور خاطرات توست که ما رو به گذشته پیوند میزنه ...
یه ماه گذشت و تو در آستانه 17 ماهگی قرار داری
نوشتن از خصوصیات این ماهت یکم برام مشکله چون تو این ماه بیشتر سرگرم رسیدن به امور خونه و سال نو بودم و زیاد از حال و احوالت تو این ماه یادم نمونده
ولی خوب تا جایی که حافظم یاری کنه برات می نویسم
قبل از هر چیز می خوام یه عدر خواهی ودو تا تشکر ازت کنم
عذر خواهی بابت اینکه یه دو هفته ای به خاطر خونه تکونی خوب بهت نرسیدم و برات وقت نذاشتم
تشکر که تحمل کردی و باهام همراهی کردی تا خونه رو برای رسیدن بهار تمیز کنم و یادم هست که همراه من پارچه دست می گرفتی و اتاقت و جلو مبلی و ... باهام تمیز می کردی
و می خوام ازت تشکر کنم که هم تو مسافرت و هم تو ایام دید و بازدیدها پسر آقایی بودی و خیلی مهربون و دوست داشتنی رفتار کردی و اصلاً منو خسته نکردی
وقتی مهمون میومد با روی باز ازشون استقبال میکردی مخصوصاً وقتی مهمونهای کوچولومون میومدند دستهاشونو میگرفتی و می بردی تو اتاقت و از اسباب بازیهات میدادی بهشون و باهاشون بازی می کردی
اینم یه عکس یادگاری ازیه سری از مهمون کوچولو هامون

بزار یه شکایتی کنم ازت و اون اینکه از وقتی به راه رفتن افتادی عکس گرفتن ازت خیلی سخت شده و خوب نمی ایستی تا دو تا عکس درست حسابی ازت بیندازم
گفتم که فردا روزی معترض نشی کو عکس قشنگ؟؟؟؟؟؟
این یکی از اون خصوصیات بدته که با بزرگتر شدنت مدام به بدیش اضافه می کنی و حسرت عکس گرفتن ازت رو تو دلم میزاری یا همش پشتت به دوربینِ یا اینکه از جلو دوربین در میری
هر چند که من عجله ای واسه به حرف افتادنت ندارم اما اطرافیان رو به اعتراض واداشتی که چرا حرف نمی زنی و بعضی وقتها حرصم رو در میارن این آدمهای ی ی آدم؟؟؟؟؟؟
ولی حرف فهمیدنت خیلی خوبه و تقریباً بالای 90% از حرف هایی رو که بهت میگم میفهمی و درک میکنی
حالا گوش نمی کنی به بعضی هاشون بماند خوب حتماً به نفعت نیست که نمی گوشی
یه نمونه از این فهمیدنها و عمل نکردنها اینه که میخوای با اسباب بازیهات بازی کنی و از تو ویتریتن دربیاری ازم اجازه میگیری اما برای بر داشتن وسائل از تو کابینت اجازه نمی گیری هیچ تازه به گوشم نمی گیری تا بزاری سرجاشون اون وسائلی رو که کش رفتی
اما از لغتهایی که یاد گرفتی
غار غار = غارآقا کلاغه
نه نه= نه
مامانی برات شعر می خونه:"آی آدمها ، آی آدمها رادین منو ندیدید؟"
بعد شما می گی :"نه نه"
گل پسرمو ندیدی؟نه نه
قند عسلمو ندیدید؟ نه نه
مَ مَ =من من
برات از شعر های خاله شادونه می خونم که می گه:" کی از همه قشنگتر؟"
شما میگی:" من من من من"
کی از همه آقا تر؟ من من من من
کی از همه مهربون تر؟ من من من من
نیکا= اسم نی نی همسایمون
البته اینم با لبهای بسته و با آهنگ می گی
شبها وقتی نمی خوای بخوابی به پنجره خونه نیکا اینا اشاره می کنم و بهت میگم ببین نیکا خوابیده تو هم بخواب دیگه و یه شبهایی هم خودت به پنجره اشاره می کنی و میگی نیکا که یعنی داره میخوابه
و یه لغت که یادت رفته دیگه بگی ، صدا کردن "بابا" ست هر چند که با این کلمه شروع کردی و بعد، کلمه "مامان" رو هم یاد گرفتی،اما حالا دیگه صداش نمی کنی و بابایی رو دلتنگ شنیدنش کردی که امیدوارم زودتر دوباره تکرارش کنی
پسر نازم یه کاری این روزها میکنی که برام خیلی عجیبه؟؟؟؟؟
انگشت شصتت رو می کنی تو کش شلوارت و شلوارتو در میاری
البته می دونم که این کارها مقطعیه و زود کذر اما برام سخته که تو این کارها رو انجام بدی
اواخر این ماه که مصادف شده بود با تعطیلات عید به پوشکت هم گیر میدادی و همین رفتارو باهاش می کردی ، حالا نمی دونم دیگه پوشک دوست نداری ببندی یا اینم مثل رفتارت با شلوارتِ
واسه همین تصمیم دارم بعد تعطیلات امتحان کنم ببینم میری رو لگنت نشینی یا نه
ماجرای دیگه ای که تو هر روز چندین بار اتفاق میوفته ،کشوندن من به آشپزخونه و اشاره به آب سرد کنه یعنی که بهم آب بده و با ریختن آب تو آب سرد کن و خوردن یکمی از آب بقیش سر ریز میشه رو فرش ۀش پز خونه رو زمین یا فرش سالن
فکر کنم خیلی لذت می بری از این کارت و هر چی بهت می گم نکن بازم انجام میدی
با گرم شدن هوا بعضی ساعتها برای عوض شدن هوای اتاق در تراس رو باز میزارم که شما هم خوشت میاد و میری رو تراس اما یه کار بدی هم می کنی و اون پرتاب هر وسیله ایه که تو دستت به پایین تو حیاط
یه بار چرخ عصاییت رو انداختی که تبدیل شد به عناصر تشکیل شدش یه بار پوشکهاتو انداختی که من با هزار زحمت رفتم و از حیاط جمعشون کردم حالا شکر خدا ننداختی رو تراس همسایه اونوقت با چه رویی باید میرفتم و از اونجا جمعشون می کردم و ماشینهاتو و ...
واسه همین تصمیم دارم از این طوری مرغی ها بگیرم و سرار تراس رو ببندم تا از دستت نجات پیدا کنن این وسائل بیچاره
عزیزم دیگه یاد گرفتی یه چند دقیقه ای بری تو اتاقت و خودت تنهایی بازی کنی و یه وقتهایی هم میای منو صدا میکنی تا ببریم تو اتاق و وقتی من میام میزنی رو زمین کنار دستت که یعنی بشین پیشم و اونوقت بازی میکنی
یه چند وقته که تو این اواخر گرفتار دندون در آوردن شدی و بیحالی و دوست داری زیاد بخوابی و منم اصلاً اذیتت نمی کنم به خاطر عید دیدنی رفتن و اجازه میدم تا خوب استراحت کنی بعداً بریم
بابایی هم که اینقدر فامیل دوسته ، تو رو به همه ترجیح میده و برای اینکه شازده پسرش اذیت نشه هم از حجم عید دیدنی هامون کم کرده و هم از ترافیک رفتتم تو یه روز
چقدر بابایی دوست داره آخه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
البته یه دندون یواشکی هم در آوردی که اصلاً نفهمیدم کی مهمون صدف دهانت شده و با این حساب الان 16 دندون داری گلم
مبارکه عزیزم
یه کار قشنگ که تو این ماه بلاخره انجامش دادی ، بوسیدن من و بابایی با لبهایی کوچولوت بود
وای که انگار دنیا رو بهم میدن وقتی می بوسی منو
حالا بزار اخرین عکسهایی که تو سال 91 ازت گرفتم رو بزارم





اینم از آخرین پارک رفتنت تو آخرین روزهای زمستون در یه چهارشنبه خیلی بادی و سرد


اینم یه سری عکس از روزهای عید که تو شهرمون بودیم
پسرم مطمئنم بزرگ که شدی بهم میگی :"مامان اگه می خواستی از این تصاویر عکس بگیری چرا منو بهونه می کردی؟"
اما پسرم خودت یه جا بند نمی گرفتی و از بازی تو ماز لذت می بردی و مجال عکس گرفتن بهم نمی دادی...




اینجا هم خجالت کشیدی که این پسری جلو راهت اومده







این تلفن رو هم مامان حاشی از جنوب برات آورده که خیلی باحالن
دو تا کوچیکها تیک آف می کنن
و تانکت هم واقعاً تانکه




... نا گفته هایی از قندک من در 17 ماهگیش ...
